|
پر کرد مشک و پس کفي از آب برگرفت مي خواست تا که نوشد از آن آب خوشگوار آمد به يادش از جگر تشنه حسين چو ناشک خويش ريخت زگفت آب و شد سوار شد بارون تشنه زآب روان روان دل پر ز جوش و مشک به دوش آن بزرگوار کردن حمله جمله بر آن شبل مرتض يک شير درميانه گرگان بي شمار يک تن کسي نديده و چندين هزار تير يک گل کسي نديده و چندين هزار خار |